ترافیک سنگین حوصله اش را سر برده بود. کلافه از توی قاب کوچک آینه نگاهی به عقب انداخت. پسر کوچکش روی صندلی عقب ولو شده بود و درباره مهمانی ای که عازمش بودند خیال پردازی می کرد. دسته عزاداری در حال گذر، همه سیاه پوش بودند و پلاکاردهای مشکی در دستانشان دیده می شد. عده ای هم سربندهای سبز و قرمز به سر داشتند. وسط هیئت عزاداری، مردی مشک به دست به عزاداران تشنه آب می داد. در تفکراتش غرق بود که پسرش - رابین - پرسید :

- بابایی! نرسیدیم ؟
- نه پسرم. شهر شلوغه. می بینی که...باید صبر کنیم مردم رد شدن، بعد ما حرکت کنیم.
- بابایی! اینا دارن چی کار می کنن ؟
- دارن عزاداری می کنن.
- یعنی چی ؟
-یعنی یه نفر که خیلی دوستش داشتن، از دنیا رفته . دارن به خاطر اون غصه می خورن و عزاداری می کنن.
- یعنی همۀ اینا یکی رو خیلی دوست داشتن ؟
- آره عزیزم
- بابایی! چرا مامان نمیتونه با من بیاد مهمونی ؟ دلم می خواست اونم می اومد.بچه ها همشون با ماماناشون می آن مهمونی. منم دلم میخواست اون پیشم بود.

کلافه پکی به سیگارش زد و جلوی در خانه ای پارک کرد. رابین از ماشین پیاده شد. دستی برای پدر تکان داد و دوان دوان وارد خانه شد.

از وقتی حمیرا مریض شده بود، او هم باید پدری می کرد هم مادری. همسرش را دوست داشت.عاشقش بود. تنها دلگرمی زندگی اش با یک مریضی زمین گیر شده بود.تمامی بیمارستانها را زیر پا گذاشته بود. اما همه دکترها جوابش کرده بودند. احساس خستگی و دلتنگی می کرد. بی هدف ماشین را روشن کرد و پایش را روی پدال گاز فشرد. صدای مداحی به گوشش می رسید. صدا بغض آلود بود، لرزه ای به دلش افتاد. نه مسلمان بود، نه شیعه بود. اما از کودکی ارادات خاصی به او احساس می کرد.زمان کودکی هر وقت از پدر و مادرش درباره عباس پرسیده بود، سرکوب شده بود. سوالهای بی شماری داشت که جوابش را نمی دانست. سرگردان شده بود. جای پارکی پیدا کرد. به سمت خانه ای سیاه پوش رفت. به دیوار رو به روی خانه تکیه داد و عزاداران را می دید. از خود بیخود شد. دستی روی شانه اش خورد. چشمهایش را که باز کرد، پیرمردی را دید که شال سبزی به گردن انداخته. پیرمرد با مهربانی گفت:
- بیا داخل. آقای ما دوست ندارد مهمانش گرسنه از اینجا برود. موقع شام است.
- نمیدانست چه بگوید. به چشمهای پیرمرد خیره شد.
- چی شده برادر ؟ چرا به هم ریخته ای ؟ بیا تو ... آقای ما کسی را از درگاه خودش ناامید نمی کند.
- ببین پدر جان! صدایش به لرزه افتاد... دنیای من با دنیای شما فرق داره. دین من با دین شما فرق داره.
- خب اگه دوست نداری داخل حسینه بیای، خب نیا...اما آقای ما همه رو دوست داره. چه از طرفداراش باشن، چه نباشن. چند لحظه همینجا منتظر بمون.
پیرمرد با یک ظرف غذا برگشت.
-بفرمائید. مال شماست...
مردد بود. نمیدانست بگیرد یا نه... صدای پیرمرد او را به خودش آورد.
- این غذا، یک غذای معمولی نیست. مال شفاست.
باید دنبال پسرش می رفت. غذا رو روی صندلی عقب ماشین گذاشت و با عجله به راه افتاد. دیرش شده بود. خیابانها را با عجله پشت سر می گذاشت. بالاخره رسید. رابین را دید که منتظرش ایستاده است. رابین خودش را روی صندلی ماشین رها کرد.
- بابایی! این آدمی که اینا براش عزاداری می کنن، تازه فوت کرده.
- نه.
-کی فوت کرده ؟
-خیلی وقت پیش.خیلی خیلی سال پیش...
- مامانشون بوده یا باباشون ؟
- چی ؟
-مگه نگفتی یه کسی که خیلی دوستش داشتند، مرده. پس یا مامانشون بوده یا باباشون دیگه! بابایی! پس چرا ما مشکی نپوشیدیم ؟ چرا ما عزاداری نمی کنیم ؟ بابا...ابوفاضل کیه ؟ بابا..حسین کیه ؟
ترمز را کشید. از سوالهای رابین کلافه شده بود. نمیدانست چه بگوید. هر چه بود، نمیخواست خاطره بدی در ذهنش به جای بگذارد. یاد بچگیهای خودش افتاد....
وارد خانه شدند. حمیرا را دید که با لباس مشکی روی صندلی چرخ دار نشسته است و به تلویزیون خیره شده است.

حمیرا به شوهرش گفت:
-چه رمزی در عزاداریهای اینهاست که حتی ما که چیزی از آن نمیدانیم جذبش می شویم ؟ این مولایی که این همه از او صحبت می کنند، کیست؟ این همه سال است داری مرا با این مریضی تحمل می کنی.این روماتیسم لعنتی سالهاست این صندلی چرخ دار را مهمان خانه ما کرده است. به همه قدیسان دین خودمان متوسل شده ایم. امروز حاج خانم اینجا بود. می گفت خانه همسایه بغلی روضه است. گفتم آنجا چه کار می کنند ؟ گفت هر کسی که خواسته ای دارد آن جا می آید و دعا می خواند و خواسته اش برآورده می شود. دلم می خواهد کاری کنم. نه نگو!بیا با هم قراری بگذاریم. ما به ابوفاضل - آقای مسلمانها - متوسل می شویم. اگر من شفا یافتم، بیا هر دویمان مسلمان شویم. حاضری که ؟

- آره. تو شفا بگیر..خودم خادمی آقا رو می کنم.حمیرا رو به قبله گشت و عباس را صدا کرد...
هر بار که نام او را صدا می زد، آرامش بیشتری وجودش را فرا می گرفت.

شب بود. خوابیده بودند. با صدای وحشت زده حمیرا از جا بلند شد. حمیرا روی پاهای خودش ایستاده بود و هق هق گریه می کرد.صورتش خیش اشک بود....در یک لحظه فهمید چه اتفاقی افتاده است. دیده بود مسلمانها چه جوری وضو می گیرند. خود را به سمت شیر آب رساند تا وضو بگیرد و برای اولین نماز عمرش آماده شود. سجده شکر باید به جا می آوردند....