به شیرینی عسل
در تاریکی شب، یاران امام گرد او حلقه زده اند. امام با یارانش اتمام حجت می کند. امشب شب آخر است. امشب شب تصمیم گیری است. هرکس هوای ما را دارد با ما بماند. و گرنه...

امام حسین یک یک کسانی که کشته خواهند شد نام می برد اما دلش نمی آید نامی از قاسم ببرد. برادر زاده با شور و اشتیاق می پرسد عموجان...من هم جزو شهدا خواهم بود ؟ امام از او می پرسد شهادت در کام تو چگونه است؟ قاسم پاسخ میدهد« احلی من العسل». امام(ع) فرمودند: عمویت به فدایت. فردا تو هم کشته خواهی شد.
عصر عاشوراست. یاران امام شهید شده اند. قاسم پافشاری می کند. اما امام دلش نمی آید به او اجازه ورود به میدان جنگ را بدهد. بالاخره امام اذن دخول می دهد.
حضرت قاسم(ع) شجاعانه به میدان می رود. سی و پنج نفر را می کشد و پس از نبردی سخت بر زمین می افتد. نالان عمویش را صدا می کند. امام سریعا بربالین وی حاضر می گردد و می فرماید: به خدا سوگند برعمویت سخت است این که او را به یاری بخوانی و او نتواند تو را جواب دهد، یا جواب دهد اما نتواند تو را یاری دهد، یا آنکه تو را یاری دهد ولی سودی به حال تو نداشته باشد.
از رحمت خداوند دور باد گروهی که تو را شهید کردند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ دی ۱۳۸۸ ساعت توسط اندیشۀ جوان
|